بهت زندگی
نیمههای شب
صدای وحشی باد
میپیچد در هوای همهمهها،
تا نیمهٔ ترسوی من
به پوچی زندگی فکر کند.
به تیرکهای دار
پنجرههای بسته
میلههای آهنی
درهای فولادی.
نیمههای شکسته
تکهتکه جان میگیرند
لتههای پنجره را میکوبند
مشت میزنند
خفه میکنند جیغهایم را
باور کن
همینقدر بهتآور است زندگی.
مگر برای تو قصه میگویم؟
گوشهایت را نگیر
بگذار بهت زندگی
در تو جریان پیدا کند
و مرگ با تنپوش سرخ
رخنهکند در کام تلخ من.
هر شب قدم میزنم در شقیقههایم
و با جغدهایی که در چشمهایم
لانه کردهاند
حرف میزنم.
خوابها
در بالشم گلوله میشوند
و رویاها
به پرواز در میآیند تا سقف.
شرم در چهارچوب در میایستد
با تکرار هوهوی باد
نیمههای سیاه را
در گوش مینشاند.
دستهایت را بالا ببر!
گنجشک کوچکی
دنبال آسمانیست که ردش را
در سینهٔ تو گرفته
زخمی بر دستهای خسته
زخمی بر شانهها
زخمی بر قلب
بگو چگونه قلب را
میتوان از سینه بیرون کشید؟
باور کن
همینقدر ترسناک هستند
رفتنها.
تاب میآوریم؟