تقدیر
نمیتوانم تنها بایستم
به تماشای
خالیشدن دمادم استکانهای چایی!
زنانگیام فریاد میکشد
و زندگی
پنجه میاندازد روی گونههایم
و تو چشم میبندی
بر تمام دیوانگیها.
تقدیرم این است
که بغضهایم را
هوار کنم توی قوری
...
چای بریزم و
تهماندههای احساسم را
هورت بکشم
حالا
چشمهایت
از میان دوندگیهای روزمره
مرا تماشا میکنند
تبوتابی بر جانم میافتد
قلقل سماور
ترانه میشود
بر لحظههامان
و من
غرق در خاطرهای دور
محتویات استکانم را
دوباره و دوباره
مینوشم:
زهر