بندر فلورانس

شیوا فرازمند » اشعار سپید » بندر فلورانس
هیجان
در حنجرهٔ خواب‌هایم
فریاد می‌شود
و تو
از قله‌هایی که آبشار می‌بارد
آغاز می‌شوی.
شروع تو
داستان مسافری‌ست در تاریک‌روشن عشق.
بلیتِ یک‌طرفه
آخرین مأمن تمام رویاهای ماست.
و ایستگاهِ منتظر
برای من و تو
آخرین دیدار...
اتوبوس راه می‌افتد
برای مانده‌ها دست تکان می‌دهی
شب می‌رسد
و تو برای آخرین‌بار
پیاده می‌شوی
در ایستگاهی تاریک.
پس از آن
در آخرین شهر دنیا
بدون لحظه‌ای درنگ
با ضربه‌های ناقوس،
یادم می‌افتد
که حواس پنج‌گانه‌ام
از تو لبریز شده.
و حس ششم
در چشم‌های عسلی تو
پرنده می‌شود.
آن‌‌گاه قلم برمی‌دارم
می‌کشمت روی بوم
در کافه‌ای خلوت
در فلورانس!
لحظهٔ خداحافظی‌ام را
با چلک‌چلک رنگ روی بوم
ثبت می‌کنم.
تو آخرین سیگارت را
خاموش می‌کنی
آخرین شات تلخ را زده
و برای دریا
دست تکان می‌دهی.
همان‌دم که من رفته‌ام
رفته‌ام تا برای ابدیتی که می‌ماند
قصه بشوم.
به دریا چشم می‌دوزی
و آخرین قاب زندگی
نقش می‌بندد روی تمام نقشه‌های جهان.
من در قایقی از یادها
بر موج‌های کوچک
متولد شده
و در مسیری که تاابد دوری‌ست
رها می‌شوم
رها می‌شوم از زندگی‌ات
که می‌خواستی نباشم
و نباشم که تو قصه‌هایت را
بدون چشم‌های من
بیافرینی.
فلورانس پر از چراغ‌هایی‌ست
که در تلؤلؤ خود
نقش آخرین خداحافظی را
پرتاب می‌کنند به چشم‌های رهگذران.
باید خوب نگاه کنی
آن‌جا
آن نقطهٔ دور
پشت آخرین خانه
در سیطرهٔ دریا
قایقی‌ست که درون آن
هزار خاطرهٔ روبه‌فراموشی
دارد برایت دست تکان می‌دهد.
شیوا فرازمند شیوا فرازمند