خدانگهدار
خستگیهایم لباس میپوشند
با کتانیهای ورزشی
راه میافتند
در مسیری که منتهی میشود به من
_به درون سیاهچالهای عمیق_!
در آنهمه سکوت
به هر طرف نگاه کنی
دری به سمت توست!
دستهای تو میهن من است.
دیرزمانی راز انگشتانت مرا به خوابی میرساند
که هیچ از آن گریزی نبود!
حالا باید یادبگیرم
در عمیقترین خوابها
خود را به بلندترین کوهها برسانم
همانجا که خستگی
در تدارک سفریست به سوی من!
عادتها را باید بشکنم
و تو را
تو را ای میهن گریزپای من
محکم در آغوش بگیرم
و بگویم: خدانگهدار... .