خشم آتشین

دلدادگی آخرین اسارت است
بندها بر پای قلب،
و دستبندهای سنگین
که روح را
به مسلخ می‌کشند...
این آخرین مسیر است
در هنگامهٔ عشق و مستی.
خیابان
که از صدای بوق و همهمه
دارد به بزرگ‌ترین داستان انسان
پا می‌دهد
دهان باز می‌کند
با نورهای رقصان شهر!
قدم می‌زنی
و به قوی تنهای سیاهی فکر می‌کنی
که در آب‌گیر انتهای شهر
به چهره‌های مضحک رهگذران
خیره می‌شود
و در چشمشان
دنبال سپیدی پرنده‌ای‌ست مرده!
تصمیم می‌گیری
به آغوش بکشی
آزادی را
حقیقتی‌ست که قصه می‌شود
و فضای اسرارآمیز تو را
به خاطراتی پیوند می‌زند
که پشت اشک‌هایت پنهان کرده‌ای.
کسی نمی‌داند آن شب
که شاخه‌های یاس را
روی نیکمت خالی رها کردی
آن‌چه در ناامیدی
غرق کرد تورا
خشم آتشین رام‌نشده‌ای بود
که زندگی‌ات را
بسته بود به عشق!
سرفه‌هایت در میدان صدا
جولان می‌دهند
خس‌خس تنفست
آشناست.
علی‌رغم بی‌هودگی‌ زندگی
می‌دانی که باید ساعت‌ها رقصید
گویی زیباترین اتفاق دنیاست زندگی...
شیوا فرازمند شیوا فرازمند