وهم ابدیت

بر زمین سیاه دست می‌کشی
تا تن‌پاره‌های آخرین عشق را
با سرانگشت خاطره‌هایت
لمس کنی.
جهان پر است از فواره‌های خون
فراموش نکن که زندگی
همین است...
به یاد بیاور
اشتیاقی را که هرشب
از چشمیِ دری بسته
منتظر بود که بازگردی
و چقدر تنها بود
آن‌گاه که غرقش کردی
در سکون عادت!
قلب‌ها شنیده‌ام که جز به عشق
نمی‌تپند
حالا تپش‌های محکم قلب تو
رازی‌ست که اکتشاف آن
دارد مرا می‌بلعد.
ابدیت، وهمی‌ بیش نیست
که در پی آن
به خاموشی می‌سپاریم
خود را.
هیچ‌کس نمی‌داند
که دنیا
برای زن عاشق
چه خوابی دیده‌است!
شیوا فرازمند شیوا فرازمند