من بیمن
خیره به دورترین فاصله
آنجا که گندمزار
پر است از تنلرزههای باد،
خودم را
میبینم
ایستاده در برابر خورشید؛
ای منِ بیمن!
بگو چگونه ادامه میدهی
جغرافیای مرگ را
در نقشههای رنگبهرنگ...؟
بگو که با کدام صبر
مینشینی
در جادوی کلمات؟
و خودم/خودت را
با چه تنگآغوشیِ خیال
بغل میکنی؟
محصور درد در واژههای رفته و رفتن
در سراسیمگی او
که پنج انگشت را
کشید روی شیار کمرت
و خاطرات دوردست را
پاشید به روزهای پس از خود... .
چند تکه میشوم
در شیار گندم.
و سهم زمین از من
بالهاییست که نرویید هرگز؛
اما روزی
به سرزمین او بازخواهم گشت
در سپیدهدمی که در میگشاید
مرا میبیند
در آغوش خستهی خودم
وقتی مرگ
سایه انداخته بر من
و بیمن!