بند ناف
ما جام سرکش طغیانهای تاریخیم
که بیپروا
در کشاکش آنچه سوختنیست
پژواکی از درد میشویم
و در زخمهای رحم مادران باردار
جیغهای شبانه... .
تنمان آوار سلولهاییست
که چاک میخورند
تا با ذرههای آفتاب
خانهزاد شوند.
زمین خوردهایم
در میدانهای توپ،
در میان فوارههای آتش!
و نیستی، آنچه را که معنا میکند
تپشهای پایانیست.
گشوده میشود
جهانی رو به ستاره
...
بند ناف گره میخورد
بر گلوی تیغخوردهیمان
تا شبانهها را
رگبهرگ
بخوانیم
بخوانیم تا آخرین سطر خیس و خونآلود.
رویاها
قبیلهای بنا کردند
از آرزوهای گوربهگور شده
در سرزمینی دوردست
ما آخرین پل را
شکستیم
آخرین ترانه را
خواندیم
به یکدیگر
بدرود گفته
و دروازههای بهشت را بستیم...