امتداد بیتو
در سکوتی که از تو مانده،
نفس میکشم
و به فریاد آخرت
در بیجانی عشق
میبازم
و بعد
لبخندِ ناتمامِ تو
روی لبِ خاطرهها
میماسد…
چشمهایم را به جاده میدوزم،
به تاریکی،
به مسیری که
تو بودی/بیتو!
خاطره،
نامت را آهسته تکرار میکند
انگار هنوز
جهان باور نکرده که رفتهای…
رفتنت
مرا به چلهی مرگ کشانده
و من،
در امتدادِ زمستان
با ردپای هیچات
تا بیکجای خویش
رفتهام…
تا مرز جنون
که بیتن خود
به گوش خیابان رساندی
و خیابان،
با همهی سنگفرشهای خاموشش
جای خالیات را
تا همیشه راه میرود…