خیال تو
هر قطرهی باران
با آوازی از نام تو
به زمین میخورد!
مثل چکچکچکههای اشکهای من
که فرو میریزند
تا بر تبسم ماسیدهی روی لبهایم
دهنکجی بکنند.
یادم بیاورند
که چگونه در سردی آخرین آغوشت
به بیپناهی کویر رسیدم
که چگونه تبدیل شدم
به آدمبرفی خسته و تنها
و زیر اولین بارش باران
رسیدم به پناه خاک سرد!
یادم بیاورند که چگونه
آرزوها و رویاهایت را بافتم
شالگردنی شدم پیچیده بر گردنت
که زمستان بگذرد
بهار بیاید به خیال زندگی
...
یادم بیاورند که
شبها را چگونه مهتاب شدم
و چهطور در پناه روشنی ماه
شعر میشدی!
...
اینها تقلایی پایانناپذیر است.
هیچ باران و اشکی
تو را از قلب من نخواهد گرفت