شماره 6
من همان قصهام که وهمآلود
توی خواب پلنگ، روییده!
ماه در پشت ابر پنهان است
پنجهدرپنجه خون، که خشکیده...
فکر کردم که میشود یکشب
تا بلندای آسمان بروم
با خیال سپید این رویا
میشود تا ته جهان بروم
فکر کردم از این قفس روزی
میپرم، تا که یک پرنده شوم!
غرق در جنگ سختیام، باید
روزی از روزها، برنده شوم!
خسته از باوری که طوفانیست
در محاقی شکفته از پرواز
بالهایی که اوج میگیرند
توی خوابی که کردهام آغاز!
باورم بود و زنده بود این عشق
توی آشوب ذهن بیمارم!
دیدم اما قفسقفس رنجم
نفسم رفته، زیر آوارم!
یکنفس راه دارم از اینجا
تا بلندای برجکی آزاد؛
خفقان است آنچه میبینم
در خیالم هجوم صد فریاد!
عشق را کوچهکوچه گم کردم
با شکستی که نامش اندوه است
تیرباران شدم برای بهشت
پس از آنکه مرا به تیرک بست...
عشق، رویای خستهی من بود
توی مشت حقیر استبداد
لهشد و در ادامهاش یکشب
باورم توی کوچهها جانداد... .